زیاد پیش نمی‌آید که آنقدر مطمئن باشی که آن ساعت خاص، ساعتی که روی ده و پنجاه دقیقه دویدن آغاز کرد، زندگی‌ات را به دو قرن متفاوت تقسیم می‌کند. آنگونه که می‌نشینی پای تاریخ ِ خودت، زندگی‌ات را باستان شناسی می‌کنی.

با قلم مویی ظریف گرد و خاک کنار می‌زنی. شاید استخوانی یا کوزه‌ای بیابی.

بگذریم. حرف این نیست.

وقتی که بر فراز این شکافی که این دو سوی را جدا می‌کند عبور می‌کنی و به این دره نگاه می‌کنی، نه آن سوی و نه این سوی توجی جلب نمی کند، بلکه عمق این دره است که جلوه‌گری می‌کند .

آرام روی صندلی‌اش نشسته بود، گفتگویی بی‌تماشاگر با سراگشتان‌ش را سر گرفته بود .

تمام ِ کلام، تمام گفتگو، در حرکت خلاصه می‌شد .

هر انگشتی به یگانگی خود زیسته بود، گوش که فرا می‌دادی می‌دانستی که خاطرات نه در ذهن که در سرانگشتان‌ت جا خوش کرده‌اند .

کس دیگری اگر جای او بود بی‌شک فقط انگشتانی معمولی، مثل هر انگشتی که بر سر خود اثری دارد می‌دید، اما او رابطه‌ای می‌دید میان خود و خاطرات‌ش .

مانند آنکه به مقصد بنگری و رد پا ببینی . مسیر را نظاره کنی و توشه‌ی راه ببینی .

در آن اتاق ِ پر از حرف، هوا [و ذرات ساکن ِ معلق‌اش] به سکوتی می‌مانست که در پای نمایشی مسحور شده باشد و تنها چیزی که می‌پرسید این بود: «چه بر سر او آمده که فارغ از زمان و مکان است؟»

کسی که با ولع زندگی می‌کند شاید پایان را دیده است، شاید می‌داند که به زودی چشمی برای دیدن نخواهد داشت و از نفس خواهد افتاد.

شاید تلخی‌ای در دهان دارد که نمی‌گذارد آرام بنشیند.

آنکس که شاد است، شاید به غم نشسته باشد و دم نزند.

همان‌ایم که به آن اعتماد می‌کنیم

تجربه‌ی یکتای زندگی‌ در خویشتن به من آموخته که هیچ چیز تصادفی نیست، نمی‌شود وقت کشت و دلیلی در ادامه‌اش نباشد، مگر می‌شود چای بریزی و بی‌دلیل فراموش کنی کنار دست‌ات لیوانی دارد از دهان می‌افتد.

نمی‌شود به نگاهی عاشق شد، نمی‌شود به ثانیه‌ای دل بست. عشقی نیست مگر آنکه خودت بسازی. تصمیم می‌گیری به کسی اعتماد کنی، تصمیم می‌گیری تنها آدمی باشد که به چشم می‌آد (و گاه به قلب و دل و روان).

تصمیم می‌گیری و اجازه می‌دهی، اجازه می‌دهی که یگانه کسی باشی که تو را آن‌طور که یگانه هستی، برخورد می‌کند.

چه می‌شود اگر این یگانگی محو شود، یا این یگانگی در معدود یا بی‌شمار تن دیگر تکرار شود؟

به آغوش خویش، به تن خویش، به خویشتن بازمی‌گردیم.

خاطره‌گویی رسم کسی‌ست که نشسته است، همان که خستگی بر دوش‌ش الک شده.

او که پیش چشم‌ش آنگونه ملال آور می‌نماید که در گذشته می‌پوید به امید یافتن لذتی از زمان‌های دور، با دلی لرزان دوباره آن را تکرار می‌کند که شاید لذت‌ش را حتا به میزانی کم‌تر حس کند.

گویی کسی مرده باشد، نه اکنون، بلکه سال‌ها پیش، آنقدر گذشته که تنها می‌توان گفت پیش از اینها مرده باشد.
مرده باشد ولی نرفته باشد و در میان مانده باشد و در پی جسمی برای ظهور از پیکری به پیکر دیگر جهیده باشد.
تو، آن چهره‌ی آشنایی که در بی‌شمار چهره‌ها تکرار می‌شوی.
چه در گلو داری که در پی گفتن‌ش این چنین بی‌تابی می‌کنی و این گونه پای می‌فشری؟

تکرار

می‌پنداشتم که رخوت و دلمردگی همه میوه‌ی تکرارند. بر این باور خود چنان پای می‌فشردم که به انکار می‌مانست.

حال، دریافته‌ام که هر تکرار، چرخشی‌ست پیرامون دریچه‌ای که هر بار دید ِ تو را نو می‌کند، وجهه‌ای دیگر از آنچه تا کنون بوده نمایان می‌کند.

برچسب‌ها

مگر می‌شود آدم‌ها را قضاوت نکرد؟ فقط می‌شود بی‌حساب قضاوت‌شان نکرد.

عابر پیاده‌ای که به تو لبخند می‌زند را محکوم می‌کنی به خوب بودن، یا که رفتگر محله‌ که نیمی از صورت‌ش سوخته را می‌گویی که طفلکی است.

ریز و درشت قضاوت می‌کنی.

قضاوت کردن شاید بد هم نباشد، آنچه که بد است، محکوم کردن کسی‌ست که دلایل‌ش را نشنیده‌ای، پا در کفش‌های او دنیای‌ش را تجربه نکرده‌ای .

حرف یکی است. فقط لقمه را دور دهان می‌چرخانم، ایما و اشاره می‌کنم و دست آخر که منظورم را نگرفتی و نگرفت، به ساده‌ترین زبان دنیا می‌گویم‌اش، آنطور که شوخی‌ای بیش ننماید .

به گفتگوی خودم

به خودم‌م یادآوری می‌کنم آن روزها را که تمام حرف‌م این بود که «آدمی خود برای خویشتن کافی‌ست» که یعنی من به تنهایی برای خود باید کافی باشم، دل‌م که شکست بشینم گوشه‌ای و با خود خلوت کنم تا که این چینی بند بخورد، یعنی که کسی سراغ درد تو نخواهد آمد، اصل همین است، اما اگر کسی آمد دم‌اش گرم، روزگارش خوش.

از یاد برده بودم این را، گویی که ساقه‌ای باشم و بر پایه‌ام چوبی زده‌اند، تکیه بر شانه‌های‌ش زده بودم. باید به خود بیایم، محبت و توجه، درک کردن‌ت فقط از خودت برمی‌آید.

علاوه بر همه‌ی این‌ها تو مغرورتر از آنی که بگویی تا چه حد شکننده‌ای و تا چه حد نیازمند محبتی، توجه می‌خواهی و هم‌دلی .